محمدحسینمحمدحسین، تا این لحظه: 23 سال و 16 روز سن داره

.............♡•.¸★ قهرمان كوچك ★¸.•♡

خودم مينويسم

سلام دوستاي خوبم از امروز مي خواهم خودم بنويسم. من پنجشنبه باشگاه نرفته ام چون مريض بودم. من هنوز خريد عيدم را شروع نكرده ام. ولي يكي دو هفته ديگه با مامي و بابا ميرم خريد. مرسي ازاين كه به يادم بوديد . ....خداروشكرحالم بهتره دوستتون دارم...... الان بايد برم داروهامو بخورم و بخوابم     فعلا باييييييييييييييي ...
6 اسفند 1391

يه دنيا دوستتون دارم

سلام دوستاي مهربون و بامرام... با دعاي شما الحمدلله حالم خيلي بهتر شده.... پنجشنبه بازم رفتم دكتر... هم تبم قطع شد ....هم سرفه هام بهتر شده همتون رو خيلي دوست دارم.... ممنونم كه به يادم بوديد
5 اسفند 1391

بيماري

سلام دوست جوناي محمدحسين........ محمد حسين چندروزه كه بدجور سرفه ميكنه و حالش رو به راه نيست.. امشبم يهو تب كرد و ميگه بدنش درد ميكنه....هفته پيش دو بار دكتر رفت ولي خوب نشد.... براي همه بيماران و از جمله محمد حسين يك حمد به نيت شفا قرائت بفرماييد...... عاشقتووووووووووووووووووونم....(نوشته شده توسط خواهر محمدحسين)   اينم عكس محمد حسين لپ گلي بي حال ...
3 اسفند 1391

شنبه 21 بهمن

شنبه با بابا رفتم سر كار.....شب عيده ديگه خرجا بالاست!!!!!!!! شنبه مدرسه نرفتم و صبح بابا گفت پاشو با هم بريم تهران....مامي اينا هم بعدا ميان... منم از خدا خواسته!!!! خلاصه ما رفتيم و اونجا با بابا رفتيم انبار يكي از دوستاش و من اونجا يه كار جالب يا گرفتم . . . . ليفتراك سواري !!! عكسامو..... دوست بابا بهم ياد داد خودم ميروندم !!!!!! باحال بودا  !!!!!! بعد هم نهار خورديم و عصري با مامانم اينا قرار گذاشتيم كه با هم بريم خريد.... توي فروشگاه رفاه بزرگه...همه تعجب كردن كه من ليفتراك روندم... خلاصه كه رفتيم خريدو خواهرجونم مانتو خريد...آبجي جونم شلوار لي و مامي كفش... مبارك همه باشه.... فردا...
24 بهمن 1391

22بهمن

يكشنبه با مامانم و دوستش و دختردوستش كه دوست منه!!!!! رفتيم به جشني به مناسبت 22بهمن برگذار شده بود برا بچه ها.... مسابقه و مجري و نقاشي و.... قبلش رفتيم به يه پايگاه نزديك همون جشنه با بچه هاي بسيجي عكس انداختم... اينم عكسام... البته همه جا آفتاب مستقيما توي صورتمه و چهرم متحول شده . ايشونم هستي خانوم..... دوستم...هم سن هميم     ...
24 بهمن 1391

گم شده بودمممممممممممممممممممم

سلام...امروز (جمعه) رفتيم نهار خونه عمه جونم..... برگشتني ميخواستيم يه كم خريد اينا بكنيم كه من يهو گم شدم .... آقا نميدونيد چه حالي داشتم ... يه كم گشتم كه مامان اينا رو پيدا كنم اما نتونستم...بعد يه سرباز رو ديدم رفتم پيشش گفتم من گم شدم ... گفت اسمت چيه گفتم محمدحسين... گفت شماره موبايل كسي رو حفظي گفتم نه.... گفت خونه تونو بلدي گفتم بله....گفت بلدي چجوري بريم گفتم بله.... گفت خب بيا يه كم بگرديم اگه كسي نتونست پيدات كنه ميريم خونتون.... حالا ازون طرف هم مامي و بابا و دوتاخواهرم هركدوم به سمتي در پي من ميگشتن... به پاسگاه توي خيابان هم گفته بودن كه يه پسربچه نيومده اينجا اونم گفته بود نه بعد مشخصاتمو گفته با بيسيم... ب...
21 بهمن 1391

ني ني آهنربايي

سلام دوست جونا........... امروز مامي برام اين بسته جورچين آهنربايي رو خريدن.... دوستش دارم.... خيلي بامزه است....باهاش نمايش بازي ميكنم....   اينو خواهرم درست كرده....فكر كنم اين ني ني كار بدي كرده....بعدا لو ميره!!!!!!!!!!!!!     اين كتاب ها رو هم از نمايشگاه كتاب مدرسه خريدم....... بسته جورچينم هم تو اين عكس هست.....     دوستتون دارم ...
19 بهمن 1391